تقدیم به همه ی بچه های ایرانیوز ) آزادی مبارک (
تیر ماه ۱۳۸۸
۳ ساعت شد که اینجا وایسادیم ۳ سال شد که ایستادیم ۲ سال شد ه که دیگه کسی ندیدتش
اما هنوز با اون کاری که کرد تو دل همه ی ما هست کسی یادش نرفته کی بودو چی بود .
امروز قراره یه مرد آزاد بشه
مردی که ۳ سال به خاطر حقیقت کشیده
حکم رو کاغذ مال محکمه است حکم اصلی پیش خداست
پس می گیم به سلامتی یه مرد
به سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهارش بیشتر دوست داره
به سلامتی ۳ کس زندونی و خبرنگار و بی کس
سلامتی ۳ تن ایرانیوز و رفیق و وطن
امروز ایرانیوز به حکم محکمه از این چهار دیواری آزاد میشه که همه ی دنیا چهار دیواریه
پس سفره ی کرم میگردونیم
----------------------
خیلی شکسته شده به سختی شناختیمش از آهستگی و پیوستگیش شناختیمش
همه میگفتن حکم اعدامش اومده . همه میگفتن سرش دیگه زیر داره . توی بند بهش می گفتن اعدامی ولی اومد
آهسته و پیوسته
ما دیگه سر از پا نمی شناختیم لبخند نویدی روی لباش نشست فهمیدیم که هنوز هست
آهسته و پیوسته
فهمیدیم که باز خواهد بود قوی تر . صبور تر و
آهسته و پیوسته
وقتی دید ما هنوز ایستادیم قامتشو راست کرد و ما را به آغوشش دعوت کرد ما ۶ نفرو و فقط ما ۶ نفرو
تقدیم به سربازان ایرانیوز
شیار های روی زمین های ما تاثیر گاوآهن نیست
تاثیر تازاندن اسب های ما است
شولوخوف
به دنبال خورشید
سرمای سختی کل دهکده را فرا گرفته دیگر هیچ زمینی قابل کاشت نیست چه برسه به برداشت مردم دهکده اوضاع خوبی ندارند نه غذای نه آبی دیگه هیچ تولید مثلی صورت نمی گیره انگار زمان متوقف شده حرکتی به چشم نمی خوره فقط باد های سردی که از روی صورت صامت مردم می گذرد .
مردم به فکر می افتند که راهی برای این اوضاع پیدا کنند . ریش سفید ها جمع می شوند پخش می شوند باز جمع و باز پخش در آخر تصمیم بر این میشود که تنها جوان شهر برود بر بلند ترین کوه دهکده و خورشید را باز بیاورد .
حسنک با همه خدا حافظی کرد و نوید باز گرداندن خورشید را فریاد میزند چشمان صامت دهکده از او حضرت ساخته بودن یک ناجی یک پیامبر که خورشید را باز خواهد آ ورد حسنک در سرما و یخبندان به راه افتاد سایه خورشید را در پشت ابرهای خاکستری می دید هرچه پیش میرفت انگار باز دوباره سر جای اول بود روزها شبها سالها حسنک به دنبال خورشید راه رفت تا به ابرها رسید روی زانو نشست خدا را شکر کرد که خورشید را می آورد و در دهکده اسطوره میشود جشن ملی اعلام میشود مدال شجاعت می گیرد جای و مقامی پیدا میکند .
حسنک آرام ابرها را کنار زد و خواست خورشید را لمس کند
دیدم دستی دود سیگارم را کنار زد و چراغ مطالعه من را لمس کرد ....
از زمانی که فیلم قیصر اکران شد خیلی ساله می گذره ولی هر نسل با فیلم - شخصیتها و مکانهای این فیلم گره خوردند از زمانی که این فیلم در سینما الوند میدان خراسان که الان تبدیل شده به مکانی برای دست فروشها به مدت ۱ سال اکران شد و هر کسی بعد از دیدن فیلم پاشنه ی کفشش را می خواباند تا الان که دیالوگ های فیلم را از زبان جوانانی که هیچ شباهت ظاهری و باطنی به قیصر ندارند می شنویم خیلی گذره .
دیروز برنامه ی برای ما آفیش شد که در یک لحظه ذهنم روحم و جسمم رفت به ۷ سالگی ام زمانی که برای مدرسه رفتن با مو های شماره ۴ روپوش سرمه ی یقه سفید صورتهای درست نشسته کیف چرمی دو سگکه که به پشت می انداختیم و کتونی میخی که خط چرمی زرد و قرمز و بالای کتونی نوار زرد چرمی داشت افتادم که سوار اتوبوس ۲ طبقه میشدیم و همیشه وقتی به طبقه ی دوم اتوبوس میرفتیم سر ردیف اول نشستن اتوبوس با بچه ها دعا می کردیم دعوای که شاید از دعوا های ناموسی هم تعصبمون بیشتر بود و وای به لحظه ی که مثل یک تازه عروس دامادی که در حال رفتن به ماه عسل تصادف کنند و عروس بمیره و داماد غم دنیا رو رو دلش حسمی کنه . اون موقع برای ما موقعی بود که ردیف اول پر بود وای یادم نمیره سرمون رو از پنجره بیرون میکردیم و باد گوشه ی کله ی کچلمون رو قلقلک میداد فکر میکردیم خو شبخت ترین آدم دنیا اون لحظه ما هستیم .
حالا بعد از گذشت خیلی سالها که اتوبوس ۲ طبقه جمع شده یک بار دیگه به رحمت مهندس بیژنی فرصتی شد که سوار اتوبوس ۲ طبقه ی قدیمی بشیم .
امروز اتوبسرانی طی یک حرکت سمبلیک اتوبوس ۲ طبقه ی از مسیر هفت تیر تا ته بلوار کشاورز به راه انداخت که من و سعید هم برای تهیه عکس و خبر سوارش شدیم خیلی هیجان داشتم و مثل ادمی که در نگاهی عاشق میشه ته دلم هی پر و خالی میشد در اون لحظه یاد اون صحنه از فیلم قیصر افتاد که با اعظم سوار اتوبوس ۲ طبقه شدند من رفتم جای نشستم که قیصر نشسته بود و رو کردم به سعید که اون لحظه نقش اعظم را برام ایفا میکرد گفتم قیصر کجای که سوار اتوبوس ۲ طبقه شدیم .
تقدیم به رییس کو چه سرخ پوستا ( م . ز )
امسال اولین نوروز کوچه سرخ پوستا بود . روزهای آخر سال هیجان خاصی تو کوچه سرخ پوستا بود بچه های کوچه خیلی خوشحال بودن که سال جدید کاری دیگری را قرار است با رییس کوچه سرخپوستا آغاز کنند هم ناراحت از این که نصفی از ماه فروردین هم محله ی های خودشونو که دیگه جزی از خانواده لقب گرفتن نمی بینند . در لحظه ای تحویل سال خاطره ای اون سالی در ذهنم مثل فیلمهای قدیمی که خطهای نا منظم عمودی روی تصویر بود ورنگ سپیا داشت می گذشت ۲۸ اسفند بود که به علت فشار های مختلف رییس تصمیم عجیبی گرفت همه فکر میکردن رییس با این تصمیم خود کشی کرده فکر میکردن کارمان تمام است آواره شدیم و هرکی باید برود تو کوچه های دیگه دنبال کار بگردد رییس حق و حقوق همه ی سرخ پوستا را داد به اضافه ی عیدی و حتی مبلغی هم بیشتر که همه خوشحال بودن اما فردای آن روز رییس همه ی گماشته های خود را در امور مختلف جمع کرد . با ما صحبت جدیدی کرد که نشان از آینده روشن و انتظاری سخت می داد در آن لحظه مثل پدری که تازه دارد بچه ی اولش به دنیا می آید و پشت در اتاق زایمان از فشار استرس گوشه ی زانو در بقل گرفته و مدام دعا می خواند شده بودم که این انتظار لعنتی که از الان شروع شده کی به پایان میرسد . رییس از ما خواست که تمام نیرو های خود رو که شیفته ای کوچه ای ما شده بودند از خانه های کوچه به کوچه های دیگه بفرستیم چون دیگر با آن شرایط رییس نمی توانست هر ماه سرمه ای بر چشمان محتاج آنها بکشد و این برای رییس دست کمی از خود کشی نداشت . نگاهش را تک تک روی هر کدام از ما متمرکز کرد نفر اول معاونش و یار دیرین رییس بود از او همکاری خواست اما بدون هیچ حقوقی اطمینان رییس از آینده ی روشن دلمان را قرص می کرد و همیشه می دانستیم رییس حرفی روی هوا نمی زند تنها مشکل زمان بود خلاصه یار دیرین رییس دست او را به نشان همکاری فشرد دل تو دلم نبود در ذهنم جمله های عجیبی می گذشت ( خدا کند از من هم بخواهد با او بمانم در خواستش را رو هوا بله می گم نمی زارم حرفش تمام بشه حتی با انرژی بیشتر کار می کنم حالا که وقت معرفته من هستم تا ته تش ) واقعا راست میگن آدم از هرچی بدش می یاد سرش می یاد چون من آخرین نفر بودم و باید انتظار می کشیدم . رییس رو کرد به معاون فرهنگی هنری قبیله که مردی متین و کم سخن بود قدرت رییس فرهنگ را در کار هایش می شد به وضوح دید از او هم همکاری و همیاری خواست او هم از یاران دیرین رییس بود و او هم با کمال میل پذیرفت نوبت به رییس ورزش رسید کسی که نیازی به سوال نداشت او حتی جانش را برای رییس می دهد یک جان فدای به تمام عیار با سن کمش قدرت بزرگی در ورزش به شمار می رفت نکته سنج و ریزبین یکی از کسانی بود که در لحظه ی ورود من به کو چه سرخ پوستا با او احساس راحتی کردم و همیشه تشویق ام می کرد نوبت به من رسید دیده بان کوچه سرخ پوستا استرس مثل ویرورسی که در حال انتشار بود در صدم ثانیه تمام وجودم را در بر گرفت اون نگاه ولبخندی که داشت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه تا بخواهد لب از لب بگشاید گفتم منم هستم تا ته تش تا هر جا که می خواد طول بکشه و ما ماندیم . حالا بعد از گذشت ۲ سال از آن روز در ساعات آخرین سال خدارا شکر کردم برای اینکه ما ماندیم و دیگران هم به ما پیوستند و ما باز در قدرتیم تقدیم به اولین و اخرین و تنها ترین رییس کو چه سرخ پوستا
۵ ماه شد . حالا دیگه بچه ها رفتن پیش دبستانی خیالت راحت باشه
یادمه خیلی دلت شور میزد اما خیالت راحت باشه خیلی دوست دارم
یه روز بیام پیشت کلی صحبت دارم باهات حرفهای جدید می زنند
ولی نباید به من بگن کاش بودی کاش ...
می خواستم یه چیزی بهت بگم هنوز خودمو برای اون لحظه آماده
نکردم که یک دفعه بگن بابامون کجاست حتما اون لحظه بد ترین
لحظه ای زندگیم میشه خیلی دوست دارم اون چیز های که خودم نشدم
اونا بشن خیالت راحت از هیچ چیز براشون کم نمی زارم هرچی
بخوان کاش یک لحظه پدر داشتنو می فهمیدن اما ...
خدا را باز هم شاکرم قول میدم بیام پیشت
هرچي ميخواي بگي بلند بگو

میدونم که همه ی شما قصه ی لوبیای سحر آمیز را خواندین داستان وقتی شروع شد که جک لوبیا را در زمین کاشت و وقتی بیدار شد دید لوبیا به طرز سحر آمیزی رشد کرده و تا لابلای ابرها پیش رفته حکایت برج میلاد ما هم حکایت لوبیای سحر آمیزو داره وقتی همه در خواب بودن و کابوس شوم تحریم و بد بختی را میدیدن برج میلاد شروع به رشد کرد آنقدر سریع رشد کرد که آب تو دل کسی تکون نخورد یک دفعه مردم به خودشون آمدن دیدن شهرشون حرفی برای گفتن داره برجی که نمای نوین شهر شد برجی که چهارمین برج بلند مخابراتی جهان شد برجی که نشان از اقتدار داد نشان داد اگه بخواهی برای مردم کار بکنی میتونی اگه بخواهی کار بکنی لزومی نداره هی حرفشو بزنی هی نشست خبری بزاری هی مصاحبه تلویزیونی بکنی چرا وقت را هدر میدی به هر حال خدا را شکر یه کسی هست که توان کار داره واقعا ازت ممنونم دکتر
میلاد. میلادت مبارک

این یک قانونه آره ۲ ضرب در ۲ مساوی ۴ اما این فاصله بین ۲ در ۲ و بین مساوی ۴ چی میشه .......................................یا فاصله ی بین این نقطه ها

امروز بعد از گذشت ۳ سال یک خبر خوشحال کننده ی مملکتی به گوشمون خورد که باعث شد تو دنیا تا حدی از سر افکندگی در بیایم .
آخه میدونید بعد از این همه تحقیر در خصوص حقوق بشرم . غنی سازی اورانیومو که ما آخرم نفهمیدیم به درد چی میخورهو طرح ارتقاع امنیت اجتماعی که عین هری پاتر از ۱ شرع شده الان در شماره ۵ است ۱نفر پیدا شد که باعث شد سرمونو بالا بگیریم .
در چند روز گذشته طی یک نظر سنجی جهانی با موضوع بهترین و فعال ترین شهردار دنیا شهردار محبوب تهران با همه ی سنگهای که جلوی پاش انداخته بودنددر مقام ششم جهان قرار گرفت .
واقعا دکتر ممنونم از.....ساخت سینمای آزادی
واقعا دکتر ممنونم از.....ساخت سامانه ی اتوبوسهای تندرو
واقعا دکتر ممنونم از.....اتمام تونل رسالت
واقعا دکتر ممنونم از.....مکانیزه کردن جمع آوری زباله
واقعا دکتر ممنونم از.....پروژه تونل توحید
واقعا دکتر ممنونم از.....اتوبان امام علی ( ع )
واقعا دکتر ممنونم از.....تقاطع غیر همسطح یادگار امام
واقعا دکتر ممنونم از.....سامانه ۱۸۸۸
واقعا دکتر ممنونم از.....سامانه ۱۳۷
واقعا دکتر ممنونم از.....بر پای جشنواره های محلی و شهری
واقعا دکتر ممنونم از.....طرح پلاک آبی
واقعا دکتر ممنونم از.....ترمیم میدان آزادی
واقعا دکتر ممنونم از.....ساخت پیاده راه خیابان ولیعصر و خیابان انقلاب
واقعا دکتر ممنونم از.....سرعت ساخت خطوط مترو
واقعا دکتر ممنونم از.....هزاران پروژه ی که در دست ساخت دارید